نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
73
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
رفتن غياث الدّين بفارس و يغماى آن ناحيت غياث الدّين در عراق ، با همسايگان خويش ، هم بطريق آنان قدم مينهاد ، يكرنگى را بصفا ، و دوروئى را بنفاق پاداش ميداد ، تا آنگاه كه از سپاه شهريار ، گريختگان پيگار ، و جان بردگان كارزار بوى پيوستند ، و ازينرو شوكت وى قوى ، و نيرو افزون گشت ، و اينانج خان ، از جنگ با تاتار در بيرون گرگان بگريخت و به خدمت شتافت ، و غياث الدّين مقدم وى گرامى داشته ، برعايت حقوق سابق و لاحق ، بوى احسان و انعام تمام فرمود ، و چندان در تعظيم جانب وى بكوشيد ، و بوى و همراهان خواسته بخشيد ، كه دو خالوى غياث الدّين ، دولت ملك و بلتى ملك ، و يزنهء وى اتابك يغان طايسى بر وى رشگ بردند ، و بشيوهء ناسپاسى و از راه حسد و عناد ، قصد هلاك اينانج خان كردند ، غياث الدّين حرف شر از صفحهء ضمير ايشان فروخواند ، و بدانديشى آنان دربارهء اينانج خان بدانست ، و ايشان را تهديد كرده ، از عواقب عقاب ، و كيفر كردار ناصواب بترسانيد ، ازينروى هريك روى از خدمت بتافتند ، و با كينهء در سينه پنهان ، و دلى از بيم لرزان ، بناحيتى شتافتند ، بدين هنگام تاتار ، بسومينبار ، بعراق بازگشتند ، و رشتهء جمعيّت عراقيان گسسته ، و اسباب پراكندگى ، و بىسروسامانى آنان فراهم و پيوسته ديدند ، و بر دولت ملك در حدود زنجان حمله بردند ، و وى چون خود را در دام بلا افتاده ، و لقمهء در دهان مرگ نهاده ديد ، جادّهء آذربايجان را ، بپسر خردسال خويش ، بركتخان ، بنمود ، و او را بفرمود كه بدان راه شتابد ، تا بدانجا كه جاى امن و محل قرار يابد ، درين گيرودار دولت ملك كشته گشته ، بسزاى غدر و ناسپاسى ، و جزاى كار نكوهيده و حقناشناسى خود برسيد ، و بركتخان بتبريز رفت ، و اتابك ازبك وى را در سايهء مهر جاى داده پدروار تربيت كرد ، تا آنگاه كه جلال الدّين از هند برامد و تبريز را بگرفت ، بركتخان بآستان وى شتافت ، و در ان مقام كريم جاى خود يافت ، سپس تاتار بهنگام بازگشت از زنجان ، بيغان طايسى باز خوردند ، و اسباب وى بتاراج ببردند ، و سران سپاه وى سراسر بكشتند ، و وى با جفت خويش گريزان بحدود تارم افتاد ، و تاتار فاتح و فيروز ، با حصول غنيمت آهنگ معاودت كرده ، از آب جيحون گذشتند ، و جمعى كه ازين مهلكه جان بدر برده بودند ، پراكنده و پريشان ، و دستخوش خذلان ، با روئى سياه از عصيان ، بدرگاه غياث الدّين بازامدند ، آرى حسد حوادث روزگار را ، بر صاحب خويش چيره گرداند و آتشى را ماند ، كه جز خرمن فروزندهء خود را نسوزاند و چون در خلال اين احوال ، اتابك مظفر الدّين سعد بن زنگى صاحب فارس ، با مردم اصفهان مكاتبه ميكرد ، و آنان را كه هرساعت هوسى در سر ، و بهر دم انديشهء ديگر داشتند ، برفق و استمالت ، بطاعت خويش ميخواند ، و نيز در مساعدت بمال و مردان كارزار ، چنان كه اقتضاى وقت را ميبايست پايمردى نمينمود ، غياث الدّين كينهء وى